| لینک به ما / لوگوی دوستان |
|
|
لینک به ما
لوگوی دوستان
برای تبادل لوگو ابتدا لوگوی سافتستان را در سایت خود قرار داده سپس به مدیر سایت ایمیل بزنید و یا در قسمت نظرات اعلام كنید
|
| |
|
|
 یکبار به مترسکی گفتم: "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای." گفت: "لذت ترساندن عمیق است و پایدار، من از آن خسته نمی شوم." یکبار به مترسکی گفتم: "لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای." گفت: "لذت ترساندن عمیق است و پایدار، من از آن خسته نمی شوم." دمی اندیشیدم و گفتم "درست است؛ چون من هم مزه این لذت را چشیده ام." گفت: "فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد مزه این لذت را می شناسند." آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من. یکسال گذشت ودر این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند. جبران خلیل جبران- کتاب پیامبر و دیوانه
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 29 اسفند 1388 و ساعت 01:49 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
 بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید ندانند كه او خلبان جنگی بود... بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود. پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند. بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند." داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 28 اسفند 1388 و ساعت 01:48 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
تو نیکی می کن و . . . | داستان ,
|
|
 یک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشین پونتیاکش میکوبید که بره خونه زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. یک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشین پونتیاکش میکوبید که بره خونه زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. جو میتونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم." زن گفت:" من از سن لوئیز میام و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و جو به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بودهام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که میبایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمیدانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو میخوند: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بودهام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: " همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم، جو!"
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 27 اسفند 1388 و ساعت 01:47 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
چتر و گربه و دیوار باریك | داستان ,
|
|
 هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یك ساعت مچی«وست اند واچ» شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یك ساعت مچی«وست اند اچ» شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود. كلاس چهارم بودم یا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشهی اتاق و یكی دو ساعتی میشد دفترم را باز كرده بودم و، به جای نوشتن، ته مدادم را میجویدم. پدر كه با جدیت و علاقهی زیادی وضع درسی مرا زیر نظر داشت، گمانم حالت غیرعادی مرا دیده بود كه گفت: «چرا مثل خر توی گل گیر كردهای؟» من نمیدانستم خر چطور توی گل گیر میكند. اما خودم یكی دو بار توی گل گیر كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالی دفتر را برداشتم و رفتم كنار او. آن روز درس تازهای داشتیم كه تا آن هنگام حتی نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را میفهمیدم چیست، چیزی را باید عینا رونویس میكردیم. نه یك بار، نه دو بار، گاهی بیست سی بار. حساب را هم میفهمیدم چیست، چیزی را باید در چیزی ضرب میكردیم یا از چیزی كم میكردیم یا به چیزی اضافه میكردیم. و مگر در زندگی روزمره كار دیگری غیر از این میكردیم؟ اما نوشتن «انشاء» چیز تازهای بود. پدر گفت: «این كه چیزی نیست.» راست میگفت. برای پدر هیچ چیزی چیزی نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بیشتر نخوانده بود اما هم او بود كه برای اولین بار در ده زادگاهش زورخانه دایر كرده بود؛ پایگاهی برای تبلیغ عقایدش. هم او بود كه با مكاتبات پیگیرش به این مقام یا آن، سرانجام، پای پست را به ده زادگاهش باز كرده بود؛ و بعدها پای برق را و حمام بهداشتی و كلانتری و تلفن را. این را همه میدانستند. اما پدر كار دیگری هم كرده بود كه هیچكس نمیدانست، جز من. پدر نمیدانست كه من روزی آن كشوی سحرآمیز را كه قلمرو ممنوعهی او بود، باز كردهام و، میان اشیاء مرموزی كه آنجا بود، دست بردهام به كتابی كه در صفحهی اولش وصیت كرده بود: «هیچ یك از فرزندانم حق ندارد تا زمانی كه در قید حیات هستم این كتاب را بخواند.» برای پدر نوشتن انشاء چیزی نبود. برای من اما نوشتن معنای اطاعت را داشت. چیزی را باید میگذاشتند جلووم و به من تكلیف میكردند از روی آن بنویسم. و این كاری بود كه، در واقع، در همهی موارد زندگی میكردیم. گفتم: «آخر چطور؟ باید چیزی باشد كه از روی آن بنویسم!» گفت: «از روی فكر خودت بنویس». با حیرت به او نگاه كردم. اول بار بود كه به فكر من اهمیت داده میشد. گفت: «موضوع انشاء چیست؟» گفتم: «فایدهی گاو». گفت: «خب، گاو حیوان مفیدی است. هر فایدهای كه دارد، یكی یكی بنویس.» بیآنكه حیوان مفیدی باشم، مثل گاو، خیره شدم به پدر، چه چیزی را باید مینوشتم؟ آخر من به عمرم گاو ندیده بودم. همهاش لولههای نفت بود و ماشین و كشتی و اسباب و آلات صنعتی. وقتی گفت «گاو به ما شیر میدهد» حیرت من بیشتر شد. آخر من پسر بزرگ خانواده بودم و دیده بودم همهی هشت بچهای را كه بعد از من به دنیا آمده بودند مادرم شیرشان را از داخل قوطی حلبییی فراهم میكرد كه رویش به انگلیسی نوشته شده بود: Milk Klim ، و شكل این قوطی هیچ شباهتی نه به پستان مادر داشت و نه به پستان هیچ حیوانی. اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم دربارهی موضوعی كه هیچ نمیشناختم. و تازه چقدر؟ یك صفحهی تمام. و حالا همهی آن چیزی كه من دربارهی گاو میدانستم به یك خط هم نمیرسید. نمیدانم پدر در چشمهام درماندگی كدامیك از حیوانات روستایشان را دیده بود كه دلش سوخت، دفتر را برداشت، صفحهای از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت. در سكوت به گره ابروانش خیره شدم؛ و به دستهاش كه از راست به چپ روی كاغذ میلغزید و هر بار كه به آخر سطر میرسید با قاطعیت و اطمینان كمی پایین میسرید. صدای خشخش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمیشناختم. در چهرهی پدر حالت خدایی را میدیدم كه از هیچ، چیزی را خلق میكرد. یك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: «حالا همینها را با خط خودت بنویس توی دفترت، و وقتی معلم صدایت كرد بخوان.» كلاس در سكوت و حیرت فرو رفته بود. انشایی كه من خوانده بودم هیچ ربطی نداشت به پرت و پلاهایی كه دیگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز كسی در نگاهش آنهمه تحسین نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كمكم داشت باورم میشد كه آن انشاء را واقعا خود من نوشتهام. معلم به آرامی دست كرد و از جیبش ساعت «وست اند واچ» ی را بیرون آورد و گفت: «این هم جایزهی انشای بسیار زیبایی كه نوشتهای.» بعد رو كرد به كلاس: «تشویقش كنید!» بیهوش نشدم، اما عكسالعمل آدمی مثل من در موقعیتی مثل آن، بیهوشی است. آخر قیمت یك ساعت وست اند واچ دهها برابر قیمت یك چتر بود كه همهی دوران كودكی در آرزویش بودم و هرگز كسی برایم نخرید؛ چون نخستین چتر زندگیام را، هنوز باز نكرده، توفانی مهیب از دستم ربود، كوبید به تیر چراغ برق، و لاشهی درهم شكستهاش را هم چنان با خود برد كه گویی هنوز در جایی از این جهان دارد میبردش. آن روز این معلم انشاء تا حد خدایی در ذهنم بالا رفت. خدایی كه برای سالها متانت و شخصیتش الگوی رفتار و زندگیم بود. تا آن روز شوم كه تصویرش در ذهنم شكست و با شكسته شدنش چیزی هم برای همیشه در من ویران شد. آه ای ساعت «وست اند واچ»! تو مسیر زندگی مرا عوض كردی. واداشتیام هنوز زنگ انشاء تمام نشده فكر انشای هفتهی بعد باشم. واداشتیام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روی موضوع هفتهی بعد كار كنم شاید این بار معلم، نه از جیبش، كه از گوشهای چتری بیرون یباورد و جایزه بدهد. دیگر از جایزه خبری نشد. اما هر بار كه باران میآمد و من خیس آب به مدرسه میرسیدم یا خانه، به نوشتن چیزی میاندیشیدم تا چتری باشد برای لكنت حضورم. یك روز، وسط درس علم الاشیاء، فراش مدرسه در اتاق را باز كرد؛ به پچیچ چیزی با معلم گفت و كاغذی را به دستش داد. هیچگاه از پچپچه بوی خوشی نمیآید. چیزی را در هوا منتشر میكند كه ذاتِ ناامنی است. معلم صدایم كرد. حفرهای در درونم دهان گشود. فراش مدرسه دستم را گرفت و راه افتادیم. از راهرو كه پیچیدیم، چهارچوبِ درِ اتاقِ مدیر مدرسه پیدا شد؛ و در قاب اریب در، چهرهی چند نفر دیگر كه آنجا به صف بودند؛ از كلاسهای بالاتر؛ همگی رنگپریده و لرزان. چیزی مرا گره میزد به این صف ترسخورده و پریشان. برای یك آن، حضورشان مرا بیرون كشید از تنهایی در برابر مصیبتی كه نمیشناختم اما در ذرات فضا معلق بود. به دفتر مدیر وارد شدم. سكوتی سنگین همانجا دم در میخكوبم كرد. مدیر بی هیچ كلامی نگاهم كرد. هیچ چتر حمایتی در این نگاه نبود. آرام برگشت به سمت دیگر اتاق؛ آنجا كه عینكی دودی روی عضلات یخزدهی صورتی سنگی سكوت كرده بود. آنچه رمز و راز میدهد به سكوت كسی كه ترا احضار كرده است سرنوشت شومی است كه برایت رقم زده است. این سكوت آنقدر زمان منجمد شده را در خود جا داد تا چند آشنای دیگر، باز هم از كلاسهای بالاتر، به صف لرزان ما پیوست و عاقبت، آن صورت سنگی از پشت عینك دودی به سخن درآمد: «راه بیفتید!» به كجا میرفتیم؟ میرفتیم؟ چه سؤال ابلهانهای! هر كسی میرود لابد میداند به كجا. ترسِ از «مكان» هنگامی لگام میگسلد كه ترا ببرند. به كجا میبردندمان؟ خیابانی اصلی شهر را دو قسمت میكرد: یك سو خانههای كارگران بود و سوی دیگر، با فاصلهای به پهنای یك میدان، خانههای كارمندان. ماشین لندروری كه ما را میبرد پیچید به سوی منطقهی سرسبز كارمندان. چنگ میزدم، مثل چنگ زدن نابینایی در نور، به هر چه از ذهنم میگذشت مگر اندكی روشنا بتابانم به سرنوشتی كه پنهان بود. چهرهی پدر را میدیدم كه هفتهای بود عبوس بود و درهم بود. لكهی كوچكی از روشنا افتاد روی روزنامهای كه پیش پای پدر بود. پدر نشسته بود روی قالی؛ زانو را ستون دستها كرده بود و دستها را ستون پیشانی. كسی جرئت نمیكرد از پدر بپرسد. دزدیده از گوشهی چشم نگاه كردم. تیتر درشت روزنامهی كیهان زیر نگاه خیرهی پدر له میشد: «عاملان قتل منصور دستگیر شدند.» یادم آمد به شبی كه پدر، با آن همه هیبت و نفوذ، مثل بچهای، تا صبح میگریست و بیوقفه به هقهق دم میگرفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه.» چه اتفاقی افتاده بود؟ از چه چیزی توبه میكرد؟ هیچگاه نفهمیدم. اما این را میدانم كه از فردای آن روز عكسی روی دیوار اتاقمان ظاهر شد كه زیرش نوشته شده بود: «مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آیتالله العظمی روح الله الموسوی الخمینی». با ظهور این عكس، آن پدری كه ما بچهها را به هوا میانداخت، میخندید و تصنیف «گل پری جون» را میخواند، برای همیشه از خانهمان رفت و بجای او مرد عبوسی آمد كه به ما امر و نهی میكرد؛ تهریشی داشت، تسبیح میانداخت و به هر خانهای كه پا مینهاد، پیش از هر چیز، دستور میداد رادیویشان را خاموش كنند. ماشین پیچید به سمت خیابانی كه میشناختم و در انتهاش خانهای بود كه از آن فقط به پچپچه سخن میرفت. بیاختیار برگشتم به سمت بغل دستی كه از من سه سالی بزرگتر بود. با آرنج آرام به پهلویم زد. ترس را، چمن به چمن، از محوطهی سرسبز جلو عمارت ساواك با خود بردیم تا گره بزنیم به وهم نیمهتاریك راهروی ورودی عمارت. هیچ شادی آنقدر بزرگ نبود كه شادی دیدن معلم انشاء وقتی كه هدایتمان كردند به اتاقی كه دفتر كار سرهنگ بود. از سرهنگ خبری نبود اما معلم انشاء آرام و باوقار نشسته بود روی صندلی سیاه رنگی كنار میز. پس این معلم مهربان، این خدای زندگیام آمده بود تا چتر حمایتش را بگستراند روی سر «انشاء نویس نابغهای» كه كوچكترین فرد این صف رنگپریدگان لرزان بود. از سر صف شروع شد. ایستاده بودیم به ترتیب قد و من در ته صف. جرقهها بود كه از پوستهای ملتهب صورت برمیخاست وقتی دست سنگین و ورزیدهی سرهنگ فرود میآمد: «چلقوزای احمق گه، كی گفته بود پاتونو بذارین تو مسجد؟» وقتی پوست صورت من گر گرفت، هیچ چتر حمایتی سایهگستر خفت و تنهاییام نشد. نگاهش كردم. همچنان آرام نشسته بود روی همان صندلی سیاهرنگ كنار میز. نگاهم كرد. چشمهاش مثل دو چشم شیشهای تهی بود از هر شفاعتی. یك دم لبهاش از هم گشوده شد. برق مشمئزكنندهی دندانی از طلا چیزی را در درون من ویران كرد. چرا آن همه سال ندیده بودمش؟ آن همه سال در كلاس حرف زده بود خندیده بود اما برق طلایی نبود. یا بود و فقط باید در همین لحظه میدیدمش؛ مثل نقطهای مشتعل بر پایان هستی یك خدا. روضهخوانان نوجوانی كه در شبهای ضربت خوردن حضرت علی، به شیوهای نمایشی، چراغهای مسجد را خاموش میكردند و انشاهایشان را در تاریكی زیر گنبدها سر میدادند، با همان یك سیلی آزاد شدند و تعهد كردند دیگر از این غلطها نكنند. اما سیلی بزرگتر هنوز مانده بود تا فرود آید. تابستانها، گرما و شرجی بیداد میكرد. زنها در حیاط میخوابیدند و مردان تختخواب تاشوی بروجردیشان را در بیرون خانهها علم میكردند و به واقع در كوچه میخوابیدند. میان ردیف خانهها بیابان بود؛ فضای باز بیآب و علفی كه اگر گرما به نهایت میرسید تختها را میكشاند به وسط این بیابان. صبح، اگر مه بود، همین طور كه قالب یخ بر دوش میرفتی، از این جماعت خفتگان در بیابان، فقط تكهای دست میدیدی، سری، یا تكهای از پا كه بیرون زده بود از سپیدی مه و ملافهها. به كابوس میمانست. باید چند سالی میگذشت، آتش جنگی در میگرفت، تا باز همان سرها و پاها و دستها را ببینی، تكهتكه، غرقه در خون، میان سپیدی كفنها. اما هنوز خیلی مانده بود تا برسیم به سالهای كفنچیز حتی نور مهتاب را خیس عرق كرده بود، این معلم انشاء از كوچهمان میگذشت. چند سالی بود ندیده بودمش. درستتر بگویم، احتراز میكردم. خوش بود و سرش گرم باده. مرا كه دید جلو آمد. هر دو در وضعی بلاتكلیف بودیم. نشست بر لبهی تخت. حالا من هفده ساله بودم، محصل دبیرستان؛ و او ناظم دبستان. آنروزها نخستین كار من در مجلهی خوشه چاپ شده بود و این در شهرستان كوچكی مثل بندر ماهشهر صدا میكرد. وقتی گفت نمایشنامهی مرا خوانده، گفتم: «این نتیجهی ساعت وست اند واچ شماست.» سكوت مرموزی كرد. ذرات ملتهب آشفتگی، مثل شرجی و نور مهتاب، خیمه زده بود در اطراف. چیزی روی قلبم سنگینی میكرد. حال كسی را داشتم جفا دیده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: «حالا انشایمان را بجای آنكه در مسجد بخوانیم در مجله مینویسیم. امیدواریم دیگر برای این یكی سیلیمان نزنید.» گفت: «منظورت را نمیفهمم.» گفتم: «دوران مدرسه برای بچهها دوران عجیبی است. آدم از بعضی معلمها میترسد، از بعضی نفرت پیدا میكند، و به بعضی عشق میورزد. من به شما ارادت عجیبی داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببینم.» گفت: «به جدهام زهرا من ساواكی نیستم.» «به جدهام ...»! چه فلاكت غریبی در این كلمات بود. دیگر هیچ چیزی از این خدای كاغذی سر پا نمانده بود. گفتم: «پس آنجا چه میكردید؟» گفت: «سرهنگ همشهری ماست. رفته بودم سری بزنم.» فایدهای نداشت. چرا باید بیش از این ویرانش میكردم؟ كه از او اعتراف میگرفتم؟ و مگر این همان كاری نبودكه ساواك با دیگران میكرد؟ سعی كردم سر و ته قضیه را هم بیاورم. گفتم: «به هر حال بابت آن ساعت مچی ممنون.» در پرتو نور مهتاب، یك آن، همان برقی را در چشمانش دیدم كه آن روز پس از خواندن انشاء دیده بودم. اما چیز شومی در فضا بود كه میرفت همهی ذرات مهتاب را از جنس خود كند. برخاست و همینطور كه با من دست میداد گفت: «آن ساعت را پدرت خریده بود. خواسته بود وقتی انشاء تمام شد به عنوان جایزه به تو بدهم!» معلم انشاء از خم كوچه پیچید و گم شد در غبار شرجی و شب. و من، ویران از ضربهای كه فرود آمده بود، روی تخت دراز كشیدم. یعنی میدانست كه آن انشاء را هم پدر نوشته بود؟ خیره شدم به آسمان. آنجا هم، در فضای تاریك میان ستارگان، چیزی ویران شده بود. برخاستم. خیره شدم به انتهای كوچه. آنجا كه معلم انشاء در غبار شرجی و شب گم شده بود. چه فرقی میكرد؟ آن معلم انشاء هم كه روزگاری مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سالها پیش گم شده بود. نگاه كردم به بیابان؛ به پرهیب ترسآور تختخوابهایی كه شرجی و دم هوا رانده بودشان تا دوردست تاریكی؛ نگاه كردم به سپیدی ملافهها؛ به انبوه خفتگانی كه به بقایای قتلعامی مهیب شباهت داشت. دوباره دراز كشیدم روی تخت و خیره شدم به آسمان. یادم آمد به شبی كه از یك غیبت چند روزهی پدر استفاده كردم و رفتم سراغ آن كشوی سحرآمیز. همین كه بازش میكردی عطری گیجكننده به مشام میرسید. هر چیز كه آنجا بود رمز و رازی داشت كه برای كشفش باید سالها میگذشت. مثل همان كتاب كه سرگذشت روزگار جوانیاش بود و من حق نداشتم تا زنده است بخوانم. برش داشتم. تا صبح میخواندم و میگریستم. همهاش شرح رویاهایی كه خاكستر شده بود. مثل همین رویای نویسنده شدنش. برای تحقق این رویا تا آنجا پیش رفته بود كه خاطراتش را داده بود تایپ كرده بودند بعد هم برده بود، لابد به اصفهان، داده بود صحافیاش كرده بودند و عنوانش را هم با حروف چاپی كنده بودند روی جلد گالینگور. چهل و پنج سال پیش، در شهرستانی دور افتاده كه نه چاپخانهای داشت، نه كتابخانهای، نه كتابفروش و نه كتابخوانی، پدر در كشو میزش كتابی چاپ شده داشت، كتابی در تیراژ یك نسخه. نویسنده شدن من حاصل یك تبانی بود؛ حاصل توطئهی پدری كه برای نویسنده شدن محتاج توطئهی كسی نبود. اما این مردی كه همهی زندگیاش در طنینی آخرالزمانی گذشت، بزرگترین شكست زندگیاش نه ناكامی خودش در نویسندگی، كه نویسنده شدن من بود. توطئه را به وقت جوانی كرده بود؛ به وقت لامذهبی. و رویایش وقتی متحقق شده بود كه بزرگترین آرزویش دیگر نه نویسنده شدن من، كه دیدن من در «لباس روحانیت» بود. وقتی دید حریف نمیشود،گفت: « پس، اقلا دكتر شو!» یك سال تمام بازیاش دادم. گمان میكرد پزشكی ثبتنام كردهام. شبی كه فهمید تئاتر میخوانم، تا صبح میگریست. میگفت: «پسرم مطرب شده است!» بیچاره نمیدانست كه دو سال بعد آن پسر «مطرب» اولین مشقهای موسیقیاش را آغاز خواهد كرد! حالا من مینویسم بدون هیچ رویایی. مینویسم تا فراموش كنم كه نوشتنم را توطئهی پدر رقم زده است. بر علیه این سرنوشت به اشكال مختلف شورش كردهام. در بیست سالگی نوشتن را رها كردم. سه سال تمام نه كتابی میخواندم، نه كلمهای مینوشتم. سه سال تمام تلویزیون را تا برفكهایش، و روزنامهی كیهان را تا آگهیهای ترحیمش نگاه میكردم. تا آن شب شوم زمستانی كه دستی نامریی گریبانم را گرفت و از رختخواب بیرون كشید. نیمههای شب بود. دراز كشیده بودم كنار زنم اما ساعتها بود ضجههای شهوانی دو گربه خوابم را ضایع كرده بود. در آن هنگام گمان میكردم این ضجهها شهوانی است. سالها باید میگذشت تا بدانم كه دو گربه وقتی روی دیواری باریك به هم برسند باید یكی برگردد تا راه باز شود برای دیگری. و چون هیچیك كوتاه نمیآید این كشاكش آنقدر ادامه پیدا میكند تا سرانجام زور یكی بچربد به دیگری. آن دست نامریی دست كدامیك از گربههای درونم بود؟ قلم را برداشتم. اغراق نمیكنم اگر بگویم حال كسی را داشتم كه با پسگردنی نشانده باشندش پشت میز. نمایشنامهی «نامههای بدون تاریخ ...» حاصل این پسگردنی بود. اما آن دو گربه تا سالها بعد باز هم روی دیواری باریك مقابل هم در آمدند. از آن پس، بر علیه این سرنوشت تحمیلی، به شكلهای دیگری تمرد كردم. خودم را شقهشقه كردم: كارگردانی تئاتر، نوازندگی، آهنگسازی ... تا حد زیادی هم موثر بود. كمتر از هر نویسندهی همنسلم نوشتهام. اما حالا چند سالی است كه تسلیم سرنوشتم شدهام. اگر ترس زائیدهی ناآگاهی به چیزهایی است كه در اطرافمان میگذرد، باید بگویم «نوشتن» تنها چتری است كه زیر آن احساس ایمنی میكنم؛ چتری كه زیر آن واقعیتها خودشان را برهنه میكنند. سی و چهار سال تمام، آن ساعت «وست اند واچ» و آن كتاب خاطرات برای من دو واقعیت مجزا بودند؛ بیهیچ ارتباطی با هم. (ساعت نشانهی ذوق و ابتكار پدری بود مراقب وضع درسی فرزند، و كتاب خاطرات نشانهی استعدادی كه اگر محیط مناسبی می داشت نویسندهای میشد شاید بزرگ.) تنها در لحظهی نوشتن همین سطرهاست كه میان آن دو چیز مجزا، یعنی كتاب و ساعت، ارتباطی را كشف میكنم كه راه میبرد مرا به درك واقعیتی دیگر؛ واقعیتی دلهرهآور؛ اینكه هستی من چیزی نبوده است مگر عرصهی نبرد رویاهای متناقض پدر. نبردی كه در آن برنده و بازنده هر دو یك نفرند؛ همان پدر. تسلایی اگر هست این است كه میان آن همه چیز كه گم شدند برای ابد، آن چتر گم شده شاید همین چتری باشد كه حالا زیر سابهاش احساس ایمنی میكنم. برای من، نوشتن یعنی همین.
نویسنده: رضا قاسمی
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در چهارشنبه 26 اسفند 1388 و ساعت 01:44 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
 آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جای دیگری نشانده بود، ممكن بود من با دیگری دوست شوم. آشنایی و دوستی من و او را باید نتیجه یك تصادف دانست. اگر آن روز معلم مرا در كلاس در جای دیگری نشانده بود، ممكن بود من با دیگری دوست شوم. روزی كه همراه ناظم دبیرستان به معلم كلاس اول معرفی شدم، در نیمكت جلو یك جای خالی بود و معلم مرا آنجا نشاند. او هم آنجا سمت چپ من نشسته بود. پسر بچهای بود با رنگی پریده، دندانهایی درشت و سفید و صورتی استخوانی و كمی بلند، با پوستی صاف و كمی تیره و چشمانی كه در گودی آنها نگاهی افسرده و شرمگین داشت. گاهی هر چه فكر میكنم نمیتوانم علت دیگری برای این دوستی پیدا كنم. باید قبول كرد كه آدم وقتی بچه است همبازی میخواهد و بعد وقتی بزرگ میشود باید دست كم یك نفر را داشته باشد كه بتواند خیلی از حرفهایش را به او بگوید. گاهی هم دلسوزی و ترحم باعث آشناییها میشود. همین علتها به اضافه تصادف سبب این دوستی من با او شد. كمكم بزرگتر میشدیم و قد میكشیدیم. اما رشد او از همه بچههای مدرسه بیشتر بود؛ به خصوص این رشد در صورتش بیشتر به چشم میخورد. در سال دوم دبیرستان گونههایش برآمده شد و چانهاش درشت و كشیده گردید و پیشانی پهن و برجستهای پیدا كرد، به طوری كه در سال سوم بچههای كلاس به شوخی به او لقب اسب دادند. این اسم به سرعت دهان به دهان گشت و مدرسه را پر كرد. حتی به كوچهها هم رفت و دكاندارهای محله هم از آن آگاه شدند. او دیگر با لقب اسب به رفت و آمد خود ادامه میداد. روزهای اول از شنیدن این اسم ناراحت میشد. حتی چند بار با بچهها گلاویز شد؛ به آنها ناسزا گفت و برایشان سنگ پرت كرد. اما رفته رفته از ناچاری با این اسم، مثل عادت كردن به یك درد كهنه، خو گرفت. اسب اسم او بود. شاید وقتی در آینه نگاه میكرد و سر سنگین و چشمان درشت و بیحالت خود را میدید، در دل به بچهها حق میداد و خود را سرزنش میكرد. او دیگران را مسئول نمیدانست و هر چه فكر میكرد نمیتوانست دیگری را سرزنش كند. پدر و مادر و برادران و خواهرانش همه چهره و اندام عادی داشتند و اثری از رشد بیاندازه استخوانها در آنها دیده نمیشد. من این موضوع را بعدها فهمیدم، یعنی خودش برایم درد دل كرد. این موضوع مثل یك كلاف سردرگم بود كه او بارها در آن به جستجو پرداخته بود و هیچوقت هم نتوانسته بود سررشته را به دست بیاورد. خودش میدید كه روز به روز به شكل یك اسب واقعی نزدیكتر میشود. پس تسلیم سرنوشت شد و با همان سر سنگین اسب مانندش به سازگاری خودش با بچهها ادامه داد. من گاهی كه درچهرهاش خیره میشدم، از دیدن نگاه شرمنده و لبهای درشت و دندانهای بزرگ و سفید او نوعی ترس وجودم را فرا میگرفت و پشتم تیر میكشید. فكر میكردم چه خوب بود كه او به راستی اسب میشد و از مدرسه از میان ما میرفت. اما این تنها یك فكر بود، و او دوست من بود و در كلاس پهلوی من مینشست. برای من هم ممكن نبود از دوستی او چشم بپوشم. نوعی ترحم و دلسوزی نسبت به او در خودم حس میكردم. به نظرم میآمد كه او به دوستی من احتیاج دارد و اگر من ازاو كنار بكشم، میان بچهها تنها خواهد ماند. وقتی بچهها خیلی سر به سرش میگذاشتند، به من پناه میآورد. در این موقع حالتی چهرهاش را میگرفت كه من حس میكردم از من كمك میخواهد. سر سنگینش را پائین میانداخت، و پلكهایش فرو میافتاد. صدای به هم خوردن دندانهایش خشم او را نشان میداد و پاهایش را كه به زمین میكوفت میل او را به انتقام بازگو میكرد. بعضی وقتها هم حالت عجیبی به او دست میداد: از من هم دور میشد؛ میرفت در گوشه خلوت و تاریكی دور از بچهها كز میكرد و به فكر فرو میرفت. آیا نقشه انتقام میكشید یا اینكه دلش میخواست فرار كند و از میان بچهها برود؟ كسی نمیدانست. من میرفتم و او را میكشیدم و میآوردم و شروع به بازی میكردیم. از بازیها دویدن را دوست داشت. وقتی با چند شلنگ از همه جلو میافتاد، خوشحال میشد و دندانهای درشتش نمایان میگردید. با مشت به سینهاش میكوفت و از پیروزیاش بر دیگران خرسند میشد. در یك كار دیگر هم شهرت داشت. ضربههای پایش محكم و سریع بود. وقتی بچهها دورهاش میكردند و سر به سرش میگذاشتند و او به خشم میآمد، با ضربههای پایش به بچهها حمله میكرد. این ضربهها مثل لگدهای اسب كاری و دردآور بود. بروبچهها از نزدیكش میگریختند و در گوشه و كنار پنهان میشدند. او در این موقع از دیدن اینكه بروبچهها از قدرت او میترسند و از برابرش میگریزند احساس غرور میكرد. گردنش را بالا میگرفت، سینهاش را جلو میداد و درست مثل یك اسب به هیجان میآمد: پا به زمین میكوفت و فریاد می كشید. پس از سه چهارسالی كه از دوستیمان میگذشت، در كلاسای آخر دبیرستان دیگر شباهت او به اسب خیلی زیاد شده بود و روزبه روز به یك اسب واقعی نزدیكتر میشد. همین موضوع باعث شده بود كه او بیشتر از مردم كناره بگیرد. سرش را پایین میانداخت تا نگاههای حیرتزده دیگران را بر چهرهاش نبیند. كمتر درچشم كسی نگاه میكرد و به ندرت در كوچهها پیدایش میشد. از همه بریده بود. رفت و آمدش در كوچهها منحصر به راهی بود كه از خانه به مدرسه میآمد، آن هم در وقتی كه كوچهها خلوت بود و او میتوانست دور از چشم دیگران خودش را به مدرسه برساند. درسالهای بعد دیگر آن شور واشتیاق بچهها برای سر به سر گذاشتن او فرو نشسته بود و گرچه او از این جهت كمتر به خشم میآمد، اما خودش میدانست كه این آرامش و سكوت نتیجه ترحم است و واقعیت هرگز تغییری نكرده است. شاید از این جهت بود كه او بیشتر به انزوا كشیده میشد. فكر میكنم تنها من بودم كه هیچگاه از شباهت او به اسب با وجود این اگر من هم در دوستی با او پیشقدم نمیشدم و به سراغش نمیرفتم، او هرگز به طرف من نمیآمد. دیگر در بازی بچهها شركت نمیكرد و با كسی كاری نداشت. تنها وقتی كه من به سراغ او میرفتم از خانه بیرون میآمد. كوچههای خلوت را خوب میشناخت. از همین كوچهها بود كه مرا با خود به بیرون شهر میبرد. در آنجا زمانی در اطراف كشتزارها، كه خلوت بود، قدم میزدیم و در فراز و نشیب تپههای دور از شهر میدویدیم. وقتی من از دویدن خسته میشدم، او هنوز سر حال بود. من مینشستم و دویدن او را در طرف كشتزارها و پستی و بلندی تپهها تماشا میكردم. در هوا جست خیز میكرد وفریادهای بلند میكشید. من نگران حالش میشدم. همیشه فكر میكردم سرنوشت این جوان با این شكل و هیبت اسبآسا چه خواهد بود و او در آینده به چه كاری مشغول خواهد شد؟ با این مردمی كه با نگاههای كنجكاو و پر از بدگمانی به او نگاه میكنند چگونه رفتار خواهد كرد؟ آیا ممكن است سالها در گوشه انزوا بماند و خودش را نشان ندهد و تنها در هوای تاریك و روشن غروب گاه در بیابانهای خارج شهر، دور از چشم مردم به جست وخیز بپردازد و فریاد بكشد؟ خودش هم گرچه از این بابت چیزی نمیگفت اما به خوبی آشكار بود كه از وضع استثنایی خود آگاه است. همین آگاهی موجب گریز او از مردم بود، تا جائی كه كمتر به مدرسه میآمد و تا آنجا كه میتوانست برای این غیبتها بهانه میتراشید. در سال پنجم دبیرستان در امتحانات آخر سال دیگر موفقیتی نداشت؛ گرچه در سالهای پیش از آن هم لازم بود در تابستانها كاركند تا موفق شود. ولی آن سال دیگر شكست او در امتحانات پایان كارش بود. سال ششم دیگر به مدرسه نیامد و در خانه ماند. شاید فكر میكرد اگر دیپلمش را بگیرد، این یك ورق كاغذی دردی از او دوا نخواهد كرد. آن سال در غیبت او من دچار ناراحتی عجیبی شدم. پس از پنج سال تمام كه با او بر سر یك میز نشسته بودم، یكباره خودم را تنها و بیپناه میدیدم. مثل این بود كه دور و برم خالی شده بود و من در بیابانی پهناور رها شده بودم. برای گریز از این حالت هر روز پس از پایان وقت دبیرستان یكسر به خانه او به دیدارش میرفتم. وضع طوری بود كه پدر و مادر من هم كه از این دوستی باخبر بودند، به او روی خوش نشان نمیدادند. گرچه از این موضوع چیزی به من نمیگفتند، ولی من خوب میفهمیدم كه نمیخواهند من با كسی كه چنان وضعی دارد رفت و آمد كنم. در دلشان نسبت به او دلسوزی و ترحم وجود داشت ولی نمیخواستند پسرشان پا در زندگی كسی بگذارد كه از مردم گریزان است و چهرهاش را در تاریكی میپوشاند. حتی آنها زمانی خواستند مرا به دبیرستان دیگری بگذارند؛ بهانهشان این بود كه آنجا بهتر است. اما من كه میدانستم مقصودشان چیست زیر بار نرفتم و نخواستم او را تنها بگذارم. نمیدانم چطور بود كه حس میكردم سرانجام اتفاقی برای او خواهد افتاد و او با این وضع نخواهد توانست مدتها سر كند. تا اینكه یكی از روزهای ماه بهار به دیدارش رفتم. قافیه گرفتهای داشت. صدایش به طور عجیبی تغییر كرده بود. خیلی از كلماتش برایم نامفهوم بود. از خانه كه بیرون آمدیم، به من پیشنهاد كرد كه به بیرون شهر برویم و كمی قدم بزنیم. طرف غروب بود. شاید یك ساعت دیگر هوا تاریك میشد. ما به طرف مغرب پیش میرفتیم. زمین پست و بلند بود و راه ما از بالای تپهها میگذشت و در دو طرفمان عمق درهها با سایههای تاریك قرار داشت. در برابرمان افق مغرب سرخ بود، با تكه ابرهای سیاه. مدتی هر دو ساكت بودیم. بعد من برگشتم و به او نگاه كردم. او دیگر یك اسب حسابی بود. وقتی از او پرسیدم كه به كجا میرویم، سرش را برگرداند و مرا نگاه كرد. درچشمانش دیگر نگاه آدمیزاد نبود. نگاهی بود از یك اسب بیزبان، نامفهوم و خالی از اندیشهها و خواهشهای آدمی. دلم فرو ریخت: من با یك اسب واقعی قدم میزدم. او به زحمت توانست به من حالی كند كه دیگر خیال ندارد به شهر باز گردد. كلمات را به سختی ادا میكرد. صدایش از گلوی یك اسب بیرون میآمد. در همین وقت بود كه خم شد و دستهایش را بر زمین گذاشت. من چه میتوانستم بكنم؟ آیا برایم ممكن بود او را به دنیای آدمها باز گردانم؟ آیا میتوانستم آن سر سنگین، آن هیكل اسبی را عوض كنم؟ یا میتوانستم به مردم بگویم كه رفتارشان را با او تغییر دهند؟ نه، این غیرممكن بود. تصمیم گرفتم به شهر بازگردم. اما او اصرار داشت كه باز مدتی قدم بزنیم؛ وقتی من اظهار خستگی كردم مرا بر گردهاش سوار كرد و من تا آمدم به خود بجنبم ناگهان خیز برداشت. من به یالهای بلند او چنگ انداختم. حالا او از بالای تپهها چهار نعل میرفت و مرا بر پشتش میبرد. صدای برخورد پاهایش با زمین در گوشم طنین میانداخت. در همان حالی كه سرم را كنار گوش او گذاشته بودم، ترس وجودم را گرفته بود و در این اندیشه بودم كه سرانجام كارم در این سواری به كجا خواهد كشید. باد در گوشهایم صدا میكرد. در میان صفیر باد صدای نفسهای تند او را كه از بینیاش خارج میشد میشنیدم. نمیدانم این سواری چقدر طول كشید. یك ساعت بود؟ دو ساعت بود؟ یا اینكه همه شب را رفتیم؟ اینقدر میدانم كه وقتی او در حاشیه دشتی هموار ایستاد، باز هنگام غروب بود. افق باز هم سرخ رنگ و پوشیده از ابرهای سیاه بود. اما دشت برابرمان روشن بود. چمنزاری بود وسیع با كوههائی در دوردست كه چند اسب دیگر به آزادی و بدون زین وافسار در آنجا به چرا مشغول بودند. من با خستگی از اسب پیاده شدم و او به طرف اسبهایی رفت كه به سویش میآمدند. با حیرت دیدم كه اسبها او را بو كردند و چرخی دورش زدند و بعد همه به صورت گلهای چهارنعل در چمنزار به حركت درآمدند. یالهایشان از باد درهوا موج میزد و دمهایشان افشان بود. آنقدر دور رفتند كه من مدتی آنها را كم كردم. بعد دوباره پیدایشان شد. رنگ او ازهمه درخشانتر بود. اسب سمندی بود با یالهای بلند و دمی انبوه. هوا داشت تاریك میشد و من در اندیشه تنهائی خود در آن سرزمین ناشناس بودم كه اسب سمند پیش آمد. گردهاش خم شد و من دانستم كه باید سوار شوم. باز با پنجههایم یالهایش را در مشت گرفتم و باز سر بیخ گوشش گذاشتم؛ و بزودی حس كردم كه در هوا پرواز میكنم. در گوش او خیی حرفها زدم: از دوستیمان و از دوران مدرسه. از او خواستم به شهر باز گردد و به خانهاش برود. اما او بیاعتنا به این سخنان هوا را میشكافت و جلو میرفت. دنبال ما اسبهای دیگر به تاخت میآمدند و من بعضی از آنها را كه از ما جلو میزدند میدیدم. سمند بادپا هوا را میشكافت و از بیابانهای خلوت میگذشت. وقتی از زمین پرنشیب و فرازی عبور كردیم و از بالای یك تپه چراغهای شهر دیده شد، در خودم احساس آرامش كردم. ما در مرز شهر و بیابان بودیم. اسب سمند ایستاد و اسبان دیگر نیز كمی دورتر ایستادند، و من دانستم كه باید پیاده شوم. آنقدرها تا شهر راه نبود. یك قدم كه برمیداشتم به میان چراغها و خیابانهای جدولبندی شده میرسیدم. گفتار بیفایده بود. ما دیگر زبان هم را نمیفهمیدیم. او به دنیای اسبها تعلق داشت و من باید به میان آدمها برمیگشتم. به علامت خداحافظی و دوستی سالهایمان دستی از مهر بر پیشانیاش كشیدم. سرش را پائین آورد. نفس گرمش به صورتم رسید و دستم از اشكی كه از چشمانش جاری بود تر شد. او به عادت گذشته مثل آدمها گریه میكرد. * * * چندی گذشت. در این مدت من گاه و بیگاه به یاد دوست اسب خود میافتادم، كمكم وضع روحیام طوری شد كه همیشه به فكر سرنوشت او بودم. دلم میخواست كه هر طور شده او را پیدا كنم. عاقبت روزی زیر فشار این خواهش آزاردهنده دل به دریا زدم و از همان راهی كه خیال میكردم مرا به آن چراگاه خواهد برد از شهر بیرون رفتم. ساعتها راه رفتم و از تپهها و درهها گذشتم و بر بسیاری از سرزمینها سر كشیدم. اما هرگز نتوانستم اطمینان پیدا كنم كه به آن سرزمین رسیدهام. تنها در یك زمین هموار، در یك دشت پرت افتاده و خلوت و محصور در میان كوهها كه چمنها و علفهایش خشك شده بود، ولی میشد تصور كرد كه روزگاری چراگاهی بوده است، ایستادم. میتوانستم به خودم بقبولانم كه همان سرزمین است. مثل این بود كه در كودكی آن را دیده باشم. یك چنین یادی از آن داشتم. اما از اسبها خبری نبود. دشتی بود خلوت كه پرنده در آن پر نمیزد. تنها صدای باد را میشنیدم كه بوتههای خشكیده را با خود میبرد. در راه بازگشت از آنجا به مردی برخوردم. مسافری بود كه كولهباری بر پشت، از دشت میگذشت. میگفت به خانهاش كه در دهی در كوههای آن سوی دشت است میرود. از او درباره دشت و چراگاه اسبان پرسیدم. مرد فكری كرد و بعد سری تكان داد و گفت: «بله، همین جاست. چند سال پیش چمن خوبی بود، اما از خشكسالی از دست رفت و حالا میبینید به چه روزی افتاده است؛ اسبها را همان سال صاحبانشان آمدند و به شهر بردند و فروختند.» * * * بعد تنها ماندم. دیگر دوستی مثل او نداشتم. شاید باز مدتی طول میكشید تا یكی مانند او كه با من جور باشد پیدا شود. ولی دیگر احتیاجی هم به دوست نبود. بهتر این بود كه خودم به تنهایی در میان مردم آمد و شد كنم. تنها بودن بهتر از آن بود كه باز بلایی به سر رفیقم بیاید و تنها بمانم. به خود فشار آوردم كه این اتفاق را فراموش كنم. یك چیز هم در این كار به من كمك كرد و آن این بود كه در یك سازمان دولتی به كار مشغول شدم. كار در اداره مدتی مرا سرگرم كرد، ولی بیهوده تصور میكردم كه ممكن است آن پیشامد را فراموش كنم. این موضوع گاه و بیگاه مثل آتشی كه از بادی از زیر خاكستر بیرون بیاید، از لابلای گرفتاریهای زمانه خودش را نشان میداد. همین كافی بود كه فیل من یاد هندوستان بیفتد و باز چند روزی همه حواسم دنبال آن روزها باشد. دست و دلم به كار نمیرفت و دلم میخواست از حال و روز او خبر داشته باشم و بدانم كجاست و چه میكند. باز به خود فشار میآوردم. باز خود را سرگرم نشان میدادم تا مگر او و آن پیشامد مثل همه چیزهای كهنه فراموش شوند. به همین جهت بود كه از رفتن به مسابقههای اسبدوانی، با علاقه فراوانی كه به آن داشتم، چشم پوشیدم. به درشگههائی كه با اسب كشیده میشد سوار نشدم. به گریهای اسبی نگاه نكردم و حتی از رفتن به میدانها و كاروانسراهایی كه در آنها اسبی وجود داشت خودداری كردم. اما همه كارها كه دست من نبود. گاه میشد كه غافلگیر با اسبی روبرو میشدم. نمیشد كه در برابر دیگران فرار كنم و بروم. خیلی به خودم فشار میآوردم كه بایستم و اسب را ببینم. چند بار خیال كردم با او روبرو شدهام و رفیقم را در حال كشیدن گاری و یا درشگهای دیدهام. در همة آن سرهای سنگین و صروتهای بزرگ استخوانی همان چشمهای شرمناك وجود داشت كه به آدمها نگاه نمیكردند. تصمیم گرفتم بر خودم مسلط باشم تا چنین پیشامدی همة زندگیام را به هم نریزد. مگر تنها من بودم كه چنین حادثهای را دیده بودم؟ مگر این همه مردمی كه من میانشان میلولیدم و با آنها داد و ستد میكردم، خالی از این گونه اندیشهها و خاطرهها بودند؟ نه! اطمینان داشتم كه بعضی از آنها از اینگونه واقعهها بسیار داشتهاند. اگر میخواستند آنها را بگویند شاید ماهها و سالها طول میكشید. پس من نباید ضعف نشان بدهم و بگذارم یاد آن پیشامد مثل موریانهای كه از داخل چوب را میخورد روحم را بخورد و آنوقت ناگهان روزی مثل یك تیر پوسیده از پا درآیم. نه! اتفاقی افتاد. آدمی اسب شد. فرار كرد و از میان ما رفت و من رفیقی را از دست دادم. باشد. سرنوشت چنین بود. دنیا كه به آخر نرسیده. من باید راه خودم را ادامه بدهم. این اسب اگر آزاد است و در چمنها میدود و اگر بار میكشد و از آدمها شلاق میخورد، مال دنیای اسبهاست و من كه در دنیای آدمها هستم باید با آدمها باشم و مثل آنها قدم بردارم. بر اسبها سوار شوم و از آنها بار بكشم و اگر اطاعت نكردند و خودشان را خسته نشان دادند، باید با شلاق و با چوب و حتی با لگد آنها را بزنم. خیلی از این گونه اندیشهها و بگومگوها با خودم داشتم. گاه یك بعد از ظهر تمام تنها در اتاقم قدم میزدم و با خودم به بحث و گفتگو میپرداختم. هزار دلیل میتراشیدم تا شاید راضی شوم و در عمق روحم در این باره هیچگونه لكهای نباشد. وقتی كه خیال میكردم راحت شدهام، تازه میدیدم در روی آن تخته سیاه خطها و نوشتههای درهم برهمی هست كه پاك نشدهاند. كوشش برای پاك كردن آنها بیثمر است. باز محكم به روی آنها دست میكشیدم، باز فشار میآوردم. پوشش غبارمانندی روی آنها را میگرفت. خیال میكردم تمام شده است. اما چند لحظه بعد، فقط چند لحظه، آن خطها و نوشتهها باز بیرون میزدند، تندتر و پررنگتر. * * * در میان تمام این تردیدها و نگرانیها تنها به یك چیز اطمینان داشتم و آن این بود كه خاطرم جمع بود كه سرانجام روزی، به طریقی، دوباره با او روبرو خواهم شد و یكی از ما، من یا او، در پیشامد تازه حرفهایش را خواهد زد و كارش تمام خواهد شد. همین طور هم شد و آن چنین پیش آمد كه صاحب خانهای كه من در آن زندگی میكردم از من خواست كه در جستجوی خانه دیگری باشم. میگفت كه به خانهاش احتیاج دارد. من پس از مدتی سرگردانی خانهای پیدا كردم و روزی تصمیم گرفتم اسباب و خردهریزم را جمع كرده از آن خانه بروم. برای این كار كسی بود كه به من كمك میكرد و من با اطمینان خاطر به خانه تازه رفتم و به انتظار رسیدن اسباب بودم كه آن مرد سراسیمه خبر آورد كه گاری اسبابكشی واژگون شده و اسباب در میان گل و لای كوچه ریخته است. دلم فرو ریخت. ترسی مبهم در روحم جوشید. نمیدانستم از ریختن اسباب دچار دلهره شدم یا از شنیدن اسم گاری. به هر صورت همراه او رفتم و در كوچه باریكی به گاری واژگون شده رسیدم. گاریچی كه اسباب را در كنار كوچه جمع كرده بود، وقتی چشمش به من افتاد، پیش رفت و لگدی محكم بر شكم اسب گاری زد و گفت: «این لامذهب دستش در این سوراخ راه آب رفت و به زمین افتاد و گاری وارونه شد.» دیگر نگذاشتم حرفش را بزند. پیش رفتم تا اسب را از نزدیك ببینم. همان اسب بود. با این تفاوت كه از فشار و سنگینی كار استخوانهای كفل و دندههایش بیرون زده بود و رنگ سمند طلائیاش در زیر پوششی از گرد و خاك و گل و لای تیره و چرك دیده میشد. وقتی برای اطمینان از این پندار سر پیش بردم كه صورتش را ببینم، به چشمانم نگاه كرد. نگاهی شرمگین، سنگین، پر از نومیدی و مملو از سرزنش، چه كاری از من ساخته بود؟ اسبی بود مال دیگری با دست و پایی شكسته. من باید اسبابم را جمع میكردم و به خانة تازهام میرفتم. * * * و حالا سالها از آن پیشامد میگذرد. رفیق اسب من حتماً مرده است و من به یاد او در و دیوار اتاقم را از عكسها و تابلوهای گوناگون اسبها پوشاندهام: اسبهایی كه میدوند، اسبهایی كه چرا میكنند، اسبهائی كه سینه بر سینه مالبند گاریها داده و بارهای سنگین را از یك شیب تند بالا میكشند و اسبهائی كه در زیر فشار و سنگینی بارها در میان گل و لای غلتیدهاند و دست و پایشان شكسته است، با سرهایی سنگین و نگاههائی شرمناك.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در سه شنبه 25 اسفند 1388 و ساعت 08:19 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
 گل آفتاب گردان رو به نور خورشید میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتاب گردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست! آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبتی ندارد. اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت. آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میکاردل، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد ... آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد... اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد! آفتابگردان راهش را و کارش را میداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد! او همه زندگیاش را وقف نور میکند، در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد، نور میخواهد و نور میزاید. آفتابگردان گفت : روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر "تویی" نمی ماند و گفت: من فاصلههایم را با نور پر میکنم ... تو فاصلهها را چگونه پر میکنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند، زیرا که او در آفتاب غرق شده بود! جلو رفتم و بوییدمش بوی خورشید میداد .تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت : نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب میاندازد، نام انسان آیا کسی را یاد خدا خواهد انداخت؟ آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 24 اسفند 1388 و ساعت 07:37 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
 زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابیده بود. از رختخواب بیرون رفت. باد پردهها را آهسته و بیصدا تكان میداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوی سیگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را دید. در بالكن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی كه با او زندگی میكرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. كنارش نشست. - چیزی شده؟ جوابی نشنید. -با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پكری؟ باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی كرد و بعد از مكثی گفت. - میدانی فردا چه روزی است؟ -نه. یك روز مثل بقیهی روزها. -بیست سال پیش یادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. - تازه با هم آشنا شده بودیم. -مرد گفت: بله. سیگارش را روی زمین خاموش كرد و ادامه داد. -اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست. - آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج كنی. - میدانی چه گفت؟ -نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هیچ چیز دیگری فكر نمیكردم. مرد سیگار دیگری روشن كرد و گفت. -به من گفت یا دخترم را بگیر یا كاری میكنم كه بیست سال آبخنك بخوری؟ - و تو هم ترسیدی و با من ازدواج كردی؟ زن با خنده گفت. -اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این كار را میكرد. زن بلند شد. گفت من سردم است میروم تو. به مرد نگاهی كرد و پرسید -حالا پشیمانی؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام میشد و من آزاد میشدم. آزادِ آزاد.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در دوشنبه 24 اسفند 1388 و ساعت 07:35 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
آیا شیطان وجود دارد؟ | داستان ,
|
|
 استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد. شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. نام آن مرد جوان آلبرت انیشتن بود
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 23 اسفند 1388 و ساعت 07:33 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
عشق بدون قید و شرط | داستان ,
|
|
 داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد. داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.» پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.» پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.» پسر گفت:« نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.» آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.» در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در یکشنبه 23 اسفند 1388 و ساعت 07:30 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
طنز چخوف و طنز هدایت مکتوب شد | داستان ,
|
|
 محمدعلی شهرستانی از نگارش کتابی با مضمون بررسی طنز در آثار چخوف و هدایت خبر داد و گفت: در آثار این دو نویسنده مولفه مشترکی وجود دارد و آن توجه هر دو به طبقه فرودست اجتماع و تبیین مصائب آنان در لفافه طنز است. محمدعلی شهرستانی - مولف و منتقد ادبی - که به تازگی کتابی درباره وجوه تشابه و افتراق طنز آنتوان چخوف و صادق هدایت نوشته است، درباره این اثر به خبرنگار مهر گفت: درباره آثار چخوف می توان گفت که وی در اغلب آثار خود در قالبی طنزآلود به بیان یک معضل روانی می پردازد و بی آنکه پاسخ روشنی برای این مسائل ارائه کند می کوشد مخاطب را تا انتهای داستان، پرسشگر و جستجوگر نگه دارد. وی افزود: البته چخوف در این میان چندان هم با مخاطب خود نامهربان نیست. او زمینه را برای دریافتهای ذهنی مخاطب فراهم می سازد و در هدایت خواننده به سمت روشنگری و نتیجه گیری صحیح می کوشد. داستانهایی از قبیل "شوخی" و "محبوب همه" گواه این ادعا هستند. چخوف در این دو اثر با مهارت و چیره دستی، روابط و مناسبات اجتماعی میان آدمها را ترسیم می کند و با نگاهی موشکافانه و دقیق به تحلیل آنها می پردازد. شهرستانی ادامه داد: در داستان "خودکشی" ما باز هم با شخصیتی طنز مواجه هستیم. چخوف ضمن اینکه سعی دارد تصویری از مناسبات درست و نادرست اجتماعی تحویل مخاطب دهد، به مسائل زناشویی و حتی کیفیت زندگی آدمها نیز نظر دارد. در یک جمله می توان گفت در تمام آثار طنزآلود او سایه یک اندوه بزرگ مشاهده می شود؛ درست مثل داستان "یوهان درشکه چی" که چخوف ضمن ارائه برشی از زندگی طبقه فرودست جامعه روسیه، یک طنز اجتماعی را هم مطرح می کند؛ طنزی به دور از شعارهای ---------- و برخاسته از متن جامعه روسیه به آن شکلی که هست. به خصوص دو مقوله فقر و بی عدالتی به شدت محور آثار او هستند. به هر حال اگر چخوف در چهل و چند سالگی بر اثر بیماری سل از دنیا نمی رفت می توانست آثاری بس ارزنده تر ارائه دهد. نویسنده کتاب "دیواری در سرای کوران" ادامه داد: حتی نمایشنامه هایی چون "باغ آلبالو" یا "دایی وانیا" که به زبانهای مختلف ترجمه و اجرا شده اند، علاوه بر دارا بودن طنزی اجتماعی نکوهش نویسنده را درباره اندیشه های ناصواب و زشت همراه دارد. او بدون طبقه بندی جنسیتی و بی آنکه زن و مرد در نظرش تفاوتی داشته باشند، معضلات آدمها را از هر جنس و قماش بیان می کند. شهرستانی درباره طنز آثار صادق هدایت نیز تصریح کرد: در کتاب خود سعی کرده ام رویکردی را که هدایت در هنگام نگارش داستانهایی از قبیل "قضیه مرغ روح"، "قضیه چهل دخترون" و... داشته بررسی کنم. ضمن اینکه "وغ وغ ساهاب"، "علویه خانوم" و "ولنگاری" او هم به برخی آثار چخوف در توجه به قشر فرودست جامعه پهلو می زند. وی افزود: یحیی آرین پور در جلد دوم "از صبا تا نیما" به نقل از بزرگی می نویسد: قلم طنزنویس کارد جراحی است نه چاقوی آدم کشی که با همه تیزی و برندگی اش، جانکاه و موذی نیست بلکه آرام بخش و سلامت آور است. با این تفاسیر فراموش نکنیم که طنزنویس ماهر بر روی عیوب اجتماعی انگشت می گذارد تا ضمن بزرگنمایی آنها به مخاطب یادآوری کند که از کنار این مصائب عادی نمی توان عبور کرد. محمدعلی شهرستانی با اشاره به داستانهای "جایزه نوبل"، "حکایت با نتیجه" یا حتی "خارکن" گفت: در این آثار ردپای نگاه طنزآلود هدایت در ترسیم معضلات اجتماعی مشهود است. اهمیت کار هدایت در "خارکن" بیشتر به آن دلیل است که وی به ادبیات کهن و فولکلوریک، خاصه ادبیات "پوچی" که در آن زمان رایج بوده است نظر دارد و ضمن احترام به ادبیات فولکلوریک، ادبیات پوچی را که ملمو از توضیح واضحات است به سخره می گیرد و به قافیه پردازیهای شاعرانه طعنه می زند. وی یادآور شد: در داستان "قضیه طوفان عشق خون آلود" ما با سخره گرفتن ادبیاتی غیر رئالیستی که در زمان هدایت رواج زیادی داشت مواجه می شویم و یا در داستان "قضیه اسم و فامیل"، مخاطب ضمن روبرو شدن با نثری سهل و ممتنع و شسته رفته با انبوهی از پیامهای ملموس اجتماعی برخورد می کند که در لفافه طنز پیچیده شده اند. "طنز چخوف و طنز هدایت" در حال حاضر مراحل پایانی نگارش را طی می کند.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 22 اسفند 1388 و ساعت 07:28 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان طناب (The rope)!!! | داستان ,
|
|
 داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. طناب ) Rope The داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند: “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور كمرت را ببر برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید. هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است. هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در شنبه 22 اسفند 1388 و ساعت 07:28 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
|
داستان کوتاهی از آنتوان چخوف | داستان ,
|
|
 ....«یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد .
همین چند روز پیش، «یولیا واسیلیاِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم . به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلیاِونا » میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟ - چهل روبل -نه , من یادداشت كردهام. من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید . - دو ماه و پنج روز - دقیقاً دو ماه . من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلیاونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد . - سه تعطیلی ، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا » و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید . دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویكروبل، درسته؟ چشم چپ«یولیا واسیلیاِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت . - و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید . فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید . پس پنج تا دیگر كم میكنیم . در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید. « یولیا واسیلیاِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم - امّا من یادداشت كردهام . - خیلی خوب شما، شاید … - از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره ! - من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر . - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … یكی و یكی . یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت . به آهستگی گفت: متشكّرم جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟ - به خاطر پول. - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟ - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند . - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده . ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟ ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است. بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم . برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
نوشته شده توسط یاسین قاسمی در جمعه 21 اسفند 1388 و ساعت 07:26 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات ()
|
| -=-=- برای حمایت از سافتستان روی بنر های زیر تنها یك كلیك بكنید -=-=- |
|
|
|
|
|